اومدم تا بمونم

بخند...

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.

 و شکستهایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید میسوزاند

 اگر زیاد آفتاب بگیری.بعد باغ خود را میکاری

 و روحت را زینت میدهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...

که محکم هستی... که خیلی می ارزی.

 و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی

یاد میگیری ...

پ-ن

میام اما برای پست های بعدی بدون سانسور میام

+   آتش ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir